جلیل صفربیگی(هی غلت زدم در خود و غلتک خوردم)

هی غلت زدم در خود و غلتک خوردم

مشت و لگد بزرگ و کوچک خوردم

در بند تو در پای دماوند توام

یک عمر من از تو لاک پشتک خوردم

جلیل صفربیگی(بر دشت که جویبار را می دوزی)

بر دشت که جویبار را می دوزی

بر کوه که آبشار را می دوزی

باران نخ و سوزنی است در دستانت

بر روی زمین بهار را می دوزی

جلیل صفربیگی(امسال بهار بی تو آغاز نشد)

امسال بهار بی تو آغاز نشد

یک سال گذشت و باز اعجاز نشد

کی سین سلام بر لبت می شکفد؟

عید آمد و سفره ی دلم باز نشد

جلیل صفربیگی(دل بی تو درون سینه ام می گندد)

دل-بی تو- درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد