عبدالرحیم سعیدی راد(در وصف بهار هر چه گفتند تویی)
در وصف بهار هر چه گفتند تویی
آن صبح سپید بی همانند تویی
هر چند که بی سایه ترینی اما
پیداست که سایه خداوند تویی
در وصف بهار هر چه گفتند تویی
آن صبح سپید بی همانند تویی
هر چند که بی سایه ترینی اما
پیداست که سایه خداوند تویی
درها همه بسته بود در قحطی مرد
فریاد نشسته بود در قحطی مرد
یک زن،شب کوچه های بن بست غریب
مردانه شکسته بود در قحطی مرد شاعر
پر سوخته ی شرار پرهیز توام
دیوانه ی چشم فتنه انگیز توام
گنجایش دیگری ندارد دل من
همچون قدح شراب لبریز توام
یک لحظه نشد خیالم آزاد ازتو
یک روز نشد خاطرم شاداز تو
دانی که ز عشقت چی شد حاصل من؟
یک جان و هزار گونه فریاد از تو
ما بنده شدیم بسته بر درهایت
سوزانده به اتشی که از پرهایت....
ایمان به چه اوریم ای عشق چرا
اعجاز ندارند پیمبرهایت
آن جان جهان جود بر مي گردد
بر اجدادش درود بر مي گردد
مردي كه شنيده ايد غيبت دارد
با آنكه نرفته بود بر مي گردد
دلبستگي به يار را مي فهميم
درد دل بي قرار را مي فهميم
يك عمر اسير صف نانيم آقا!
ما معني انتظار را مي فهميم
غم را به دل نماز برپا كرد
محراب عزا گرفته را دريا كرد
با زهر وضو گرفت آن تيغ آنگاه
بر فرق علي نشستو قران وا كرد
آنسوی کویرهای دور از باران
در دامنه های نوظهور از باران
قدری بنشینیم و نفس تازه کنیم
صبح گل سرخ در عبور از باران
هی غلت زدم در خود و غلتک خوردم
مشت و لگد بزرگ و کوچک خوردم
در بند تو در پای دماوند توام
یک عمر من از تو لاک پشتک خوردم